زدی آتش به جان من نـگاهت آتش افروروز استاگر چه چشمهایت رنـگ دریا رنگ فیروزه استنـگاهم محو رخــسارت دلم بند و گــرفتـــارتمنـــــم آنکــس که مـات و غـرق دیروز استتــو بوسیدی مرا در لابــلای خنــــــده های خودنمی دانی که هرم بوسه هایت استخوان سوز استبـــهاری شد تــمام روز هـــــای زرد رنــگ مـــنهمان طوری که بعد از فصل سرما عید نوروز استمرا بردی به مـــسلخ
عشق را در جانم افــکندیتویی آن لشکر پر عشوه و نازی که پیـروز اســتمــــنم در ابتدای عاشـقی، تو عشـــق بی پایــانبه
مکتب خانه ی عشقت،دل من دانش آموز اسـتبـــیا از من قبولــش کــن دل این دارایی کم رابخند ای آنکــه لبخندت بلای خانـمان سوز است#محمدصدوقی#م_مانی اگرنازکنی...
ادامه مطلبما را در سایت اگرنازکنی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: پنجشنبه 23 تير 1401 ساعت: 12:03